-
شانه های پدر
جمعه 3 خرداد 1392 17:52
بیا به آرامش دوران کودکی زمانی که بالاترین نقطه ى زمین، شانه های پدر بود …
-
دختر که باشی..
جمعه 3 خرداد 1392 17:35
دخـتــَــر کـه بــاشی میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ آغــوش گــَرم پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون...
-
زندگی
جمعه 3 خرداد 1392 17:31
زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند. زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ. زندگی رویایی است، مثل رویای یک کودک ناز. زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز. زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی مثل زمان درگذر است، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است..
-
میدونی ”بهشت“ کجاست؟
جمعه 3 خرداد 1392 17:19
میدونی ”بهشت“ کجاست؟ یه فضـای چند وجب در چند وجب بین بازوهای کسی که بدون هیچ ادعایی به تو می گوید: فــــــــــرزندم
-
روز پدر
جمعه 3 خرداد 1392 17:12
پیشانی حاجی شهر پینه بسته دستان پدرم نیز همینطور! بزرگتر که شدم تازه فهمیدم پدرم با دستانش نماز می خواند! به سلامتی همه پدرها . . .
-
آه عمیق..
پنجشنبه 2 خرداد 1392 16:06
میـدانی ... ... گـاهی سـنگــدل تـریـن آدم دُنیـا هـم که بـاشی، یـک آن یـاد کـسی روی قـفـسه سیـنه ات ســنگــینی میکــنــد آنوقــت به طــور کـاملا غریزی، نـفــس عمیـقی میکــِشی تـا ســَنگ کـــوب نـَکـُنی..!
-
عشق
پنجشنبه 2 خرداد 1392 15:54
خوب من … سیب را چیدم تـا ببینی تو را میخواهم ، نه بهشت را . . .
-
مادر یعنی...
پنجشنبه 2 خرداد 1392 15:31
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد ! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود ! مادر یعنی باز هم...
-
سلام فاحشه
چهارشنبه 1 خرداد 1392 13:43
سلام فاحشه تعجب کردی....!؟ می دانم در کسوت مردان آبرومند،اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است..! اما می خواهم برایت بنویسم.. شنیده ام تن می فروشی،برای لقمه ای نان! چه گناه کبیره ای..؟ می دانم که می دانی همه تو را پلید می دانند، من هم مانند همه ام.. راستی! از خودت پرسیده ای چرا اگر در سرزمین من وتو، زنی زنانگی اش...
-
آهای مرد با توام..
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 16:49
ا ی مرد ای مرد،ای عقل کامل من به جرم احساسم به چشمت ناقص العقل آمدم.. در حیرتم.. در حیرتم چگونه از دامان ناقص العقلی از جنس من عاقلی چون تو برخاسته!!!؟؟؟ تعجب می کنم،ای قدرت و جنس به ظاهر برتر.. تمام ابهت تو محتاج احساس من است. وشک می کنم به مهر پدری تو! آنجا که جگر گوشه ات را به ناقص العقلی چون من سپردی.. و تو ای...
-
بگذار هرگز ندانی
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 16:30
چقدر دلم می سوزد برای فریادی که هرگز از گلویم رخت بر نبست و من حتی جان آن نداشتم که به سوگش بنشینم.. برای بغضی که نه از نگاه تو،بلکه از طعم تلخ یک تصنیف شکست. جایی از زمان،در یک ناآگاهی مطلق همه چیز خاطره میشود! آن باران آن کتاب آن مجادله کوتاه و آن خنده ها.. که تا آمدیم از ته دل به بودن یا نبودنشان شک کنیم؛ گذشته...
-
عاشقانه
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 15:56
قرار است هوای هم را بی اجازه داشته باشیم.. گاهی باید بغضت را بخوری،اشکت را تف کنی،که مبادا دل کسی بلرزد. حتی در تنهایی خودت،حق اشک ریختن نداری... چرا که قرمزی چشمانت دل می شکند!
-
جرأت
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 13:42
ڪـــــــاشـ ــ آבما یِڪــَـ ــــمـ جُراتـــــ בاشتَنـ گوشے رو بَر مے בاشتَن و زَنگـ مے زَבن و مے گُفتــَــ ــــن: ببین בلَم واسَــــ ـــتـ تَنگـ شُدهـ واسِهـ هیچـ چــــ ــیزهـ בیگه اے هَمـ زَنگـ نزבمـ...!
-
احساس
شنبه 28 اردیبهشت 1392 18:05
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد.. .
-
بدرقه...
شنبه 28 اردیبهشت 1392 17:43
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟ گفت: جایی که میری مردمی داره که تو رو می شکنند نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم،تو تنها نیستی... تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری قلب میذارم که جا بدی اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمی گردی پیش خودم. "احمد شاملو"
-
عاشقانه
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 16:03
ببین غمگین، ببین دلتنگ دیدارم.. ببین خوابم نمی آید، بیدارم... نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو: تورا بیش از همه کس دوست میدارم
-
من زن خلق شدم
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 11:29
من زن خلق شدم نه برای در حسرت یک بوسه ماندن، برای خلق بوسه ای از جنس آرامش من زن خلق نشدم که همخواب آدم های بی خواب شوم زن شدم که برای خواب کسی رؤیا شوم من زن نشدم که در تنهایی ام حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشم زن شدم تا آغوشی در تنهایی عشقم باشم" به افتخار تو و من"..... و من زن شدم ، تحملی پایدار، یک...
-
اری من زنم........
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 10:53
من زنم...... بی هیچ آ لایشی بی هیچ آ رایشی او خواست که من زن باشم که به دوش بکشم بار تو را که مردی ،وبه رویت نیاورم که از تو قوی ترم من زنم.......... من ناقص العقلم با همین عقل ناقصم از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ،اما تو عقلت کاملتر از من بود من زنم ....... یاد گرفته ام عاشق بمانم وهمیشه متهم به هرزگی شوم در حالی که...
-
و همیشه این تویی که مقصری...!
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 10:45
زن که باشی می ترسی... از کوچه های خلوت،از غروب های خلوت،از خیابان های بدون عابر... باصدای موتور ها،دوچرخه ها..ترس های کوچکی داری... به بزرگی همه بی عدالتی هایی که به جرم زنانگی ات محکومت می کنند... زیبایی ات زیر سلطه هوس می رود... و همیشه این تویی که مقصری...!
-
مهم ترین چیز برای یک زن چیه؟؟؟؟
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 10:33
مهمترین چیز برای یک زن همینه که احساس کنه قدرت تشخیص و تصمیم گیریش دستخوش دخالت مردانه نشده . گرچه این مرد عاشق ترین فرد زندگیش باشه....
-
حسین پناهی
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 10:28
" می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند"
-
قاعده بازی
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 10:23
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن ها از لاستیک بوده و باقی شیشه ای هستند . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد...
-
گذر زمان
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 22:41
وقتی چشم گشودم امروزم رفته بود...
-
تقدیم به دوست دوران کودکی ام زهره
سهشنبه 15 اسفند 1391 12:05
ای شریک نان و گردو پنیر! هم کلاسی!باز دستم را بگیر مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست آن دل نازت برایم تنگ نیست؟ رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟ آسمان باورت مهتابی است؟ هرکجایی شعر باران را بخوان ساده باش و باز هم کودک بمان باز باران،با ترانه گریه کن! کودکی تو،کودکانه گریه کن! ای رفیق روزهای گرم و سرد سادگی هایم به سویم بازگرد..!
-
باغچه ذهن
شنبه 9 دی 1391 13:46
ذهن ما باغچه است؛ گل در آن باید کاشت.. ورنکاری،گل من! علف هرز در آن می روید؛ زحمت کاشتن یک گل سرخ؛ کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است.
-
شروع کن یک قدم با تو..
شنبه 9 دی 1391 12:45
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید تورا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی،...
-
باران
شنبه 9 دی 1391 12:31
ببخش باران.. ببخش.. این همه باریدی و ما.. شسته نشدیم!
-
کاش می دانستم..
شنبه 9 دی 1391 12:04
کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود.. و آخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود.. تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم....
-
ما آزموده ایم....
شنبه 9 دی 1391 11:50
ما آزمودهایم در این شهر بخت خوی ش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از بس که دست میگزم و آه میکشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست...
-
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
چهارشنبه 6 دی 1391 17:14
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی.. روی تو را،کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت، که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را ،که عجب! افسوس کاش می دیدم.. من به خود می گویم:چه کسی باور کرد جنگل جان مرا، آتش عشق تو خاکستر کرد؟ "حمید مصدق"