چقدر دلم می سوزد برای فریادی که هرگز از گلویم رخت بر نبست
و من حتی جان آن نداشتم که به سوگش بنشینم..
برای بغضی که نه از نگاه تو،بلکه از طعم تلخ یک تصنیف شکست.
جایی از زمان،در یک ناآگاهی مطلق همه چیز خاطره میشود!
آن باران
آن کتاب
آن مجادله کوتاه
و آن خنده ها..
که تا آمدیم از ته دل به بودن یا نبودنشان شک کنیم؛
گذشته بود..